آدرس جایزه کارتون ایرانی پرتغال کارتون

آدرس: جایزه کارتون ایرانی پرتغال کارتون جشنواره کشور پرتغال اخبار فرهنگی و هنری

www.bookboon.com

چاپ کتاب PDF

خرید کتاب از آمازون

خرید کتاب زبان اصلی

توجه: در صورتی که فایل دارای ایراد است یا حقوق نویسنده رعایت نشده با ما تماس بگیرید

گت بلاگز اخبار اجتماعی پرسه اشباح سرگردان در پایتخت! / گزارش از خیابانهای جنوب تهران

خرید و دانلود

پارچه کثیفی را که روی سرش کشیده، کنار می زند و می گوید: «خواب بودم به من نرسید!» یکی فریاد گنگی می کشد: «اون پتو رو بده من یخ زدم.» صدای زمزمه آهنگی خراباتی از

پرسه اشباح سرگردان در پایتخت! / گزارش از خیابانهای جنوب تهران

گزارش از خیابانهای جنوب تهران: پرسه اشباح سرگردان در پایتخت!

عبارات مهم : دیوار

پارچه کثیفی را که روی سرش کشیده، کنار می زند و می گوید: «خواب بودم به من نرسید!» یکی فریاد گنگی می کشد: «اون پتو رو بده من یخ زدم.» صدای زمزمه آهنگی خراباتی از لای بوته ها می آید: «دمت گرم چه جنسی داشت.» صدای مشتری های تازه که با موتور وارد پاتوق می شوند چرت چند نفری را که به دیوار آجری تکیه داده اند پاره می کند: «پایپ، پایپ فروشی!» شیشه های براق زیر نور تیر برق وسط پارک شوش می درخشد.

پرسه اشباح سرگردان در پایتخت! / گزارش از خیابانهای جنوب تهران

یک شب پاییزی سری می زنم به خیابان مولوی و میدان محمدیه و شوش تا ببینم با شروع فصل سرما کارتن خواب ها چگونه سرنوشت می گذرانند. بخشی از جامعه که در کوران پرسشها اقتصادی بیش از هر لحظه فراموش شده است اند.

ساعت از یازده شب گذشته که با گروهی از جمعیت «طلوع بی نشان ها» وارد پارک شوش یا انبار گندم می شوم. قطره های باران، در شلاق باد سوزناک، شلخته می بارند.

پارچه کثیفی را که روی سرش کشیده، کنار می زند و می گوید: «خواب بودم به من نرسید!» یکی فریاد گنگی می کشد: «اون پتو رو بده من یخ زدم.» صدای زمزمه آهنگی خراباتی از

کارتن خواب ها مثل اشباحی سرگردان از تاریکی بیرون می آیند تا ظرفی غذای گرم بگیرند. از همان ابتدای پارک پراکنده روی صندلی ها نشسته اند. زن و مردی تنگ هم روی صندلی مشغول کشیدن شیشه اند. مردی که توی آلاچیقش روی زمین سرد خوابیده، با سروصدای نایلون غذا دست دراز می کند و غذا می خواهد ولی نای بلند شدن ندارد. مردان و زنانی که معلوم نیست از کجا می آیند و کجا ناپدید می شوند. هرچه جلوتر می روم تعدادشان زیاد می شود.

غذایی بر می دارد و خودش سر حرف را باز می کند با چشمانی قرمز که انگار چند سانتی از حدقه بیرون است: «تو این شبای سرد راه رفتن بهتر از نشستنه. هیچ کس هم نیست جای غذا دوتا پتو جهت ما بیاره. مردیم از سرما!»

می پرسم چند سال است که می کشی؟ می گوید: «مواد مخدر مغز آدمو زایل می کنه. چند سال؟ نمی تونم حساب کنم. شاید 10 سال، چه می دونم 8 سال؟ ولی22 ساله مواد می زنم.» چی می زنی؟ می گوید: «4 مواد مهم هروئین، تریاک، شیره، شیشه. اصلاً هرچی گیر بیاد می زنم. دست رد ندارم.»

پرسه اشباح سرگردان در پایتخت! / گزارش از خیابانهای جنوب تهران

پرسیدن از نوع موادی که می زند جهت او مثل این است که از من بپرسند چه چیزی می خوری؟ خب معلوم است نان، برنج، گوشت یا حتی سبزیجات. یکدفعه می ایستد و آنقدر سرفه می کند که نفسش بند می آید. روی سکوی دور حوض پارک می نشیند.

انتهای پارک جای متفاوتی هست. تعداد زیادی گوش تا گوش دیوار و روی چمن ها دراز کشیده اند، راه می روند، حرف می زنند، انگار نه انگار ساعت از 11 شب گذشته. زنی با صورت روی زمین افتاده یا دراز کشیده. فروشنده ها با پایپ و جیب های پر به استقبال آمده اند. ولی تا نایلون های غذا را می بینند همه چیز عوض می شود. تلاش می کنند رسمی حرف بزنند و تقدیر کنند. هرقدم که جلوتر می رویم ازدحام زیاد می شود: «آقا یه غذا هم به این خواهر ما بده!»، «آقا من نخستین باره غذا برمی دارم!»

پارچه کثیفی را که روی سرش کشیده، کنار می زند و می گوید: «خواب بودم به من نرسید!» یکی فریاد گنگی می کشد: «اون پتو رو بده من یخ زدم.» صدای زمزمه آهنگی خراباتی از

اینجا همه چیز آزاد هست؛ خرید و فروش انواع مواد مخدر و مصرف در هرگوشه ای از خیابان. به هرطرف که نگاه می کنید آتش فندک ها را می بینید که زیر پایپ ها سوسو می زنند. دوری در پاتوق می زنم. پیرمردی با ریش بلند که به صورتش چسبیده دستم را می گیرد و می گوید: «آقا این شب ها هوا خیلی سرده پتویی چیزی همرات نیست بهمون بدی؟ کاش هیچگاه زمستون نشه!» به نایلون غذاها نگاه می کنم و چیزی ندارم که به او بدهم. مردی لاغر معلوم نیست از کجا می رسد و دستش را می گیرد و با خنده می گوید: «تو باید بری استوا زندگی کنی.» باهم پشت درختی می نشینند و مشغول می شوند.

از پاتوق که بیرون می رویم همان زنی که با صورت روی زمین افتاده بود کنج دیوار نشسته. صورتش را پشت کلاه بلوز مندرسش پنهان می کند تا لابد دندان های نداشته اش را نبینم. صورت پرچروکش را و چشم هایی که نمی تواند بیش از چند ثانیه باز بماند: «خیلی سردمه. چیزی همرات نیست به من بدی؟ کاپشن نداری؟ دلم می خواد حموم برم، پول ندارم. حموم 10 هزار تومن می خواد، ندارم.» می پرسم خیال ترک کردن نداری؟ می گوید: «شما فکر کن ندارم! الان بگو می تونی به منی که قصد ترک ندارم خدمات بدی؟ ما باید تند تند حموم بریم که مریض نشیم. باید لباس گرم داشته باشیم. زمستون شده؟»

پرسه اشباح سرگردان در پایتخت! / گزارش از خیابانهای جنوب تهران

پاتوق قصد خلوت شدن ندارد. همین طور آدم است که پیاده یا با موتور وارد و خارج می شوند. زندگی شبانه اینجا پررونق تر از هرجای دیگر پایتخت کشور عزیزمان ایران هست. زن و مرد و پیر و جوان با ظاهر های متفاوت به پاتوق می آیند تا شب ارزش را بگذرانند. پسری جوان با کاپشن و شلواری تمیز و مرتب به دیوار تکیه زده و خونسرد پک می زند و جهت اطرافیان نیمه خوابش صحبت بی سرو تهی می کند. زن جوانی کنار چند مرد نشسته که پایپ را دست به دست می کنند.

وضعیت در خیابان مولوی هم دست کمی از گوشه پارک شوش ندارد. آنها همه جا هستند در هرکوچه که سر بچرخانی گروه زیادی دورهم نشسته اند و آتش روشن کرده اند تا شاید گرم شوند. سر خیابان می ایستم و می خواهم گپی بزنم. دو مرد روی سکوی مغازه ای نشسته اند؛ یکی مشغول کشیدن است و دیگری خیلی حوصله حرف زدن ندارد. او که خودش را ورشکسته یک تولیدی لباس معرفی می کند، می گوید: «15 ساله کنار خیابون می خوابیم. البته چون شوفاژ داریم گرمه.» دائم تلاش می کند چشم در چشم نشویم و انگار لبخند تمسخرآمیزی هم روی لبش گیر کرده: «اینجا هم خونه و زندگی ماست، فقط جاش عوض شده. قبلاً داخل بود و گرم، الان بیرونه و سرد. هزینه ها هم بیشتره. راستش رو بخوای نه مواد می زنم و نه علاقه ای دارم فقط گاهی مجبورم از یکی بگیرم و بفروشم که اون هم از رو نداری و گشنگیه، وگرنه من کجا و این زندگی کجا. واسه خودمون کسی بودیم. الان رو نبین!»

نگاهی به داخل کوچه می کنم. هرکس گوشه ای دراز کشیده. یکی روی سکوی مغازه، دیگری روی دریچه هایی که باد نه چندان گرم پارکینگ زیرزمینی از آن بیرون می زند. چند نفر دور آتش نشسته اند. چند زن هم بین جمعیت می چرخند و… اینجا پایتخت کشور عزیزمان ایران آنهاست.

همین طور که حرف می زند مرد بغل دستی از جیبش اسکناسی 10 هزارتومانی در می آورد و کف دستش می گذارد. پول را می گیرد و سیگار تعارف می کند: «ارزش این تجربه هایی که ما تو این خیابونا به دست آوردیم خیلی زیاده، باید پول بدی تا بهت بگم. چون زندگیت رو نجات میده. شاید یه روزی تو هم مثه من به این روز افتادی، خدارو چه دیدی…» شاهزاده تاریکی می زند زیر خنده طوری که یعنی وقت خداحافظی هست. به راهم ادامه می دهم. خیابان مولوی آنقدر شلوغ است و معتاد و کارتن خواب دور آتش ها جمع شده است اند که راه رفتن در پیاده رو را سخت کرده. باور اینکه ساعت از 12 شب گذشته سخت است.

کمی جلوتر، دور میدان محمدیه ماشین های زیادی در ضلع شرقی پارک شده. انگار بازارچه ای شبانه برپا شده است باشد. کنار دیوار همه آزادانه مشغول کشیدن و خرید و فروش مواد هستند. باد سوزناکی می وزد و ماشین های گشت دور میدان چرخی می زنند و می روند. کار از دستبند زدن و جمع کردن گذشته و انگار دیگر این شکل از زندگی شبانه در جنوب تهران، رسمیت پیدا کرده هست. بیش از این نمی توانم سرما را تحمل کنم، به منزل برمی گردم.

ایران

واژه های کلیدی: دیوار | زندگی | پاتوق | خیابان | اخبار اجتماعی


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs

خرید کتاب از گوگل

دانلود کتاب لاتین

خرید کتاب لاتین

خرید مانگا

خرید کتاب از گوگل بوکز

دانلود رایگان کتاب از گوگل بوکز

دانلود رایگان کتاب از آمازون

دانلود رایگان کتاب از گوگل بوکز

کتاب روانشناسی به انگلیسی

رفتن به نوار ابزار